درنبود مامانجون......
سلام یکی یدونه ما
خوبی عزیزم؟چیکار می کنی درنبود مامانجون؟این چند روز خونه
عزیز تشریف داشتی اینجور که مشخصه زیاد غریبی نمی کنی و
راحتی اونجا با مینا وپویا بازی می کنی اصلاٌ هم یادی از ما نمی کنی
.
روز دومی که خونه عزیز بودی وقتی از سر کار اومدم دیدم پویا داره
گریه می کنه وقتی از عمه پرسیدم که چرا گریه می کنه گفت سامان
پویا رو زده منم یه دعوات کردم شما هم زدی توسر خودت ویه کوچولو
اَدای گریه رو درآوردی واز کنار پویا رَد شدی دوباره زدی توسرش حالا ما
نمی دونستیم خنده کنیم از دستت یا اینکه دعوات کنیم بعدشم عزیز
پویا رو بغلش کرد که آرومش کنه ،روبه عمه حمیده کرد وگفت سرش
باد کرده منم از همه چی بی خبر گفتم چرا مگه جایی خورده اونا
هم گفتن سامان دسته مگس کش رو محکم زده تو سر پویا
(ازاونجا بود فهمیدیم سرش باد کرده یعنی می خواستن برسون سامان زده)
دوباره اومدم دعوات کردم یه کوچولو ناراحتی خودتو اعلام کردی
وسر پویا رو بوس کردی وبا هم شروع به بازی کردی،سر سفره ناهار
هم پویا نشسته بود داشتن غذاشو با اشتها می دادن به بچه که
شما اومدین گوششو گرفتی کشیدی که پویا دوباره گریه کرد و
غذاش زَهر شد براش وبعد از گریه هم خواب رفت،عمه حمیده هم
معلوم می شد کُفری شده
می گفت باید از مظلوما بترسن
هِی از کنار پویا رَد می شه ومی زنه یا هُلش می ده.


درنبود مامانجون...... 
